تبليغاتX
نبض عشق

نبض عشق



روز تو...

صدای عبور زمان از ساعت روی دیوار، انگار ثانیه ها هم برای رسیدن به این لحظه از هم سبقت می گیرند، پنجره را باز می کنم، نور در دلهره ی خسته ی شب می رقصد، عطرِ پاکی، نم نم عشق، بوی باران میرود تا آسمان، روی دورترین ساقه ی سبزِ جدا مانده زباغ، قطره ای دل را به دریا می دهد، و من از بوی خوشِ خاکِ پس از این باران، عاشقو سرمستِ باران میشوم... و امروز مدتی گذشته است، از پانهادنت، از آمدنت، برای من،  امروز روز توست، میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است، امروز روز توست و من تنها بدون تو، در سکوت شب، میانِ انتظار سبز نگاهت، آرام بر جای خالیه دستهایت بوسه میزنم، دلتنگیهایم را به دلِ شب می سپارم، و باز خیالت را در آغوش میگیرم ، از عمقِ شب ستاره ای می چینم تا هدیه ی چشمانت کنم، قلبم را در اشکهایم می پیچم، و بر بال احساسم به وجودت هدیه میکنم، و باردیگر دور از چشمهای مهربانت، شمع های تنهاییم را خاموش میکنم، و روز بودنت را در نبودنت جشن میگیرم... امروز روز توست... روز میلادت... روز تو... روز من...

. . .

نوشته شده درچهارشنبه 28 دی1390 توسط مرتضی |

پادشاه فصل ها...

 

پاییز

 آسمانش را گرفته  تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی، روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تار پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست .
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز .
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

...

این شعرو خیلی دوس دارم، میشه گفت یکی از شاهکارای مهدی اخوان ثالثه، تمام حس و حال پاییزی رو میشه به زیبایی توی این شعر احساس کرد، نمیدونم تاحالا حسه این شعرو توی همون فضا و حال و هوا تجربه کردین یا نه، بنظر غمگین میاد ولی آرامش خاصی داره، قدم زدن توی باغ رنگ پریده ای که انگار سالهاست دردی کهنه روی قلبش سنگینی میکنه ، لانه ها خالی از آواز گنجشک ها، نوازشهای پاییز روی سر باغ، و رقص برگ ها، وصدای قار قار آخرین کلاغ در دوردست ها... همیشه به این معتقد بودم که پاییز، پاییز نیست،  پاییز بهاریه که عاشق شده، نبضِ پاییز می تپد و عاشقانه اشک می ریزد... باغ بی برگی روز و شب تنهاست ، بیشتر وقتا که دلم میگیره یاد این جمله و این شعر می افتم، انگار حکایت منه...

 بیا پاییز، بیا با من، بیا من حرف ها دارم، بیا تا من بگویم از غمم، بیا تا من بگویم با دلِ غمگین و سردو ساکتِ تو همدمم، حال که اینچنین سوت و کورم، آخرین قدم های خسته ام را بر روی تن خسته ات برمیدارم، و تو بازهم با سردترین آه زمان ناله ای سر میدهی، ناله ای از جنس برگ، ناله ای با طرح باران، ناله ای با سوز باد، آه... کاش میدانستی که تنم سردترو خسته تر از ناله ی توست، کاش میفهمیدی مرا، کاش میفهمیدی...

...

 چند روز پیش گذرم افتاد به یه مغازه ی خوش نویسی، وارد که شدم چند دقیقه فقط مات و مبهوت بودم، نسبت به جاهای قبلی که رفته بودم خیلی فرق داشت و این برام خیلی جالب بود، با اینکه فضای کاری و تقریبا کوچیکی داشت ولی همه چیز خیلی زیبا و عالی تزیین و طراحی شده بود، دوس داشتم بتونم ساعتها بمونمو فقط نگاه کنم، درو دیوارش پر بود از رویاهای من، شعرهای خوش نویسی شده و نقاشی های زیبایی که انگار نقاش از دل به اونا جون داده بود، فضای اونجا آرامش خاصی داشت و سکوت مطلقش باعث می شد من بین اونهمه طرح های رویایی غرق بشم، همینطور هر از گاهی صدای حبابِ آبِ آکواریوم کوچیکی که گوشه ی مغازه بود و دوتا ماهی کوچولویی که انگار دریای اونهمه ذوق و هنر روشون تاثیر گذاشته بود و غمِ دوری دریا رو فراموش کرده بودن و سر به سر هم میزاشتن، فضای اونجا رو دلنشین تر می کرد... مردِ خطاط با احساسی که توی قلمش داشت، تمام تجربه ی چندین سالشو روی کاغذ پیاده می کرد، و چه زیبا به دل کاغذ می نشست، یه گوشه از مغازه یه تابلوی بزرگِ قدیمی با یه طرح کهنه که زیبایی خاصی به اونجا داده بود منو به طرف خودش کشوند، طرحی از پاییز، طرح باغ بی برگی، با رنگهای زیبای پاییزی، درختهایی که نقش بر دل آسمون زده بودند، و چشمه ی آبی که برگ های جدا شده به دست پاییزو با خود می برد و باغ رو بی برگ تر می کرد... چند دقیقه بهش خیره بودم، میون اونهمه قاب عکس و اونهمه زیبایی و طرحهای مختلف، انگار گوشه ی اون تابلو، تنها جای این جمله خالی بود، پادشاه فصل ها پاییز...

نوشته شده درشنبه 26 آذر1390 توسط مرتضی |

نباشی...

کجــای زندگــیتم مـن، کـه ایــنجور از دلـــم دوری

                            با این حـالی که من دارم، محــاله بی تـو ایـنـجوری

کــجای ایــن شــب سـیاه، سـتاره ی شــب مــنی

                            تـو لــحظه های بـی کـسی، کــجای سـرنوشـتمی

نمــیتونم بــدون تو، بــرام یــک لحـظه ام ســخته

                            تـو راهــی که نبــاشی تـو، بدون آخر یه بن بسته

رو نــبض عشــق قلب من، درد یه عمر بی کـسیه

                            سـهم تـپـیـدنش به عشــق، همــیشه بـی نـصــیبیه

بمون تا فاصله کم شه، از این قلبی که تنها موند

                             نـــبودی و نـــفهمیدی، نــبودت قــلبـمو ســوزوند

بــرام یـک لـحظه ام بی تو، همـین دنـیایی از درده

                             هـوای قـلب بی عشــقم، چـقدر دلـگیر، چـقدر سرده

مــن ایــنجا تـوی تنــهایی، سـراغ عشــق میــگیرم

                             چـه تنــها و غـریــبونه، بــدون عشــق مـیـمــیرم

نوشته شده درپنجشنبه 5 آبان1390 توسط مرتضی |

فرصتی در باران

اللّهُمَّ لَكَ صُمنا و عَلى رِزقِكَ أفطَرنا، فَتَقَبَّل مِنّا إنَّكَ أنتَ السَّمیعُ العَلیمُ

خدایا، براى تو روزه گرفتیم و بر روزىِ تو افطار كردیم. پس از ما بپذیر، همانا تو شنواى دانایى

...

سپاس خدای را که ما را برای سپاس گذاری اش راهنمایی فرمود، و از اهل سپاس قرار داد. تا برای احسانش از شکرگزاران باشیم و ما را بر آن، پاداش نیکوکاران دهد... و سپاس خدای را که دین خود را به ما هدیه کرد، و ما را به آئین خویش اختصاص داد، و در راههای احسانش، مارا راهی نمود تا در آن راهها به وسیله ی نعمتش به سوی خوشنودی اش روییم، سپاسی که آن را از ما بپذیرد و به سبب آن از ما خوشنود شود... و سپاس سزاوار خدایی است که ماه خود، ماه رمضان، ماه روزه و ماه اسلام و ماه پاکی و ماه پاکسازی و ماه به پاخواستن را یکی از آن راهها قرار داد. که در آن قرآن فرو فرستاده شد که برای مردم هدایتگر و نشانه های آشکار از هدایت و جداسازی حق از باطل است.   (صحیفه سجادیه، دعای 44، بند 1 تا 3)

...

پروردگارا، ممنون و سپاسگزاریم که یکبار  دیگر راه و فرصت بندگی را برای ما قرار دادی، فرصتی تا بار دیگر مشتاقانه به سویت بشتابیم، فرصتی برای درستی، برای پاکی، فرصتی تا یکبار دیگر در لحظه لحظه های بارانِ رحمت و برکتت، باران مهر و بخششت، باران لطف و کرمت، روح و جانمان را از هرچه غیر از توست پاک گردانیم، پس برای ما قرار ده و ما را همیشه اینگونه بدار، براستی چگونه شکر اینهمه بزرگی!

هـرجای دنـیایی دلـم اونجاست، من کـعبه مو دور تـو می سازم

من پشت کـردم بـه هـمه دنـــیا، تــا رو بــه تــو ســجاده بــندازم

نوشته شده درچهارشنبه 9 شهریور1390 توسط مرتضی |

دلیل رفتنت؟

 

روزا میگذرن به سختی، روزای سخت نبودت

                      خیلی وقته که تو رفتی، کی تورو ازم ربودت

دلـم آرامـش نداره، تویـی تــنها خواهـش من

                        بـیا برگــرد تا بـمونم ، ای هــمه آرامش من

تا کی این شبای سردو، با غم تو سر کنم من

                       تا کی تنها با خیالت، این شبو سحر کنم من

تــوی چشمامه هــنوزم، جــای خــالیه نـگاهت

                       توکه رفتی اما بازم، مونده چشمام چشم به راهت

توی سرنوشت خیسم، قلبمو دادم به دستات

                       اما تو باور نکردی ، که مـیـمیرم واسـه چــشمات

حسـرت داشـتنه قلبت، تا ابـد باهـام مـیمونه

                       سهم من از تو همین بود، موندم از تو بی نشونه

هرشب با خاطره هامون، غصه میگیرم عزیزم

                        جــای خــالیتو میبینم، باز بیــادت اشـک مــیریزم

رفــتنت یکباره ایـنبار، مــنو تــنها بی صدا کرد

                         داغ تــلخ این جــدایی، قلــبمو ازت جــدا کرد

بی خداحافظ تو رفتی، منو تنها جا گذاشتی

                         حتی اون لحظه ی آخر، دست تکون ندادی رفتی

 . . .

روزای سخته نبودنت...خاطره ها که هجوم میارن... وقتی همه ی تنهاییها رو شونه ی من سر میزارن... وقتی ثانیه هام از نبودنت کم میارن... وقتی دستام طاقتو تاب جدایی ندارن... کنار اینهمه دلتنگیام، بازم تو نیستی...نبودی و انقدر از دوری و نبودنت گفتم...انقدر گفتم و تو دورتر شدی... زیر بار سنگیه فاصله های بی عبور... زیرغم سوز سرد سرمای نگاهت، وقتی میری میشی دور... دیگه چیزی از دلم باقی نمونده... بیش از همیشه غمگینم... رفتنت واسم سواله... آسمون وقتی ستاره کم میاره ابر رو بهونه میکنه...

نوشته شده درپنجشنبه 20 مرداد1390 توسط مرتضی |

کی و کجا وعده دیدار ما؟

به نام خدای مهدی و عاشقان مهدی

درهای آسمان گشوده می شود، ستاره ای می شکفد، گل واژه ای از نور، رد بوسه ی مهتاب رو برگای یاسه، عیدیه خدا امشب بارونه احساسه، آینه بندون کن کوچه ی رویارو، شکوفه بارون کن باغ دل مارو

تقدیم به مولایم

سایز اصلی عکس

مهدی جان، چه کنم با غم دل؟ وقتی خورشید زیبای نگاهت را ابرهای دلتنگی پوشانده است، چه کنم با این همه دلتنگی؟ وقتی تک تک لحظه هایم رنگ انتظار می گیرند، وقتی چشمهایم میان لحظه های غربت و دوری بهانه ی نگاهت را می گیرند... قنوت انتظارت را به امید تو می بندم، نزار تا دست خالی از این لحظه برگردم، دستم را بگیر تا به پرواز درآیم، تا بارانی شوم، تا رهایی یابم، حتی برای لحظه ای...

. . .

 آشفته تر از آهم در بی سرو سامانی

                 سـرگـشته تر از بـادم مـحکوم پـریــشانی

از دلهره لبریزم انگار که پاییزم

                  برگم که چنین عاشق در پای تو می ریزم

در کسوت بی تابی آتش زده بر چوبم

                   یــعقوب نیم اما هـم گــریــه ی یــعــقوبم

ای یوسف لیلایی ای عشق زلیخایی

                   یـارا به خـدا ســوگند تو دلخوشیه مـایی

دل بردی و دل بستم می دادی و سرمستم

                    هرجمعه نه هرلحظه من منتظرت هستم

ای پادشه خوبان تو خوبترین هستی

                    در دفــتر محـبوبان محـبوبتـرین هسـتی

تو آینه ی عشقی تو جلوه ی معبودی

                   تو وعــده ی قــرآنی تو مــهدی مــوعـودی

 . . .

 به امید روزی که آقا امام زمان از هممون راضی و خشنود باشند

برای تعجیل در فرجش  " اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم "

نوشته شده دریکشنبه 26 تیر1390 توسط مرتضی |

هرشب تنهایی

تو گفتی همیشه میمونی کــنارم

                  با ایــنکه خــزونم تو مـیشی بـهارم

تو گفتی همیشه بیادم تو هستی

                  خودت با نگاهت باهام عهد بستی

هـزار بـار شـکستم کـنارم نــبودی

                   هـــزار بـار مــردمو بــیادم نـــبودی

چقدر بغض کردم تو پیشم نــبودی

                    هزار بار دلم خواست تو باشی نبودی

نــبودی ببیـنی چـقدر بـی قــرارم

                     چـــقدر از تــو دورم چقدر بی بهارم

نــبودی بـبینی غـمه تـوو نــگامـو

                      نخواستی بفهمی دلیل گریه هامو

خـودت نیستی اما غمت روبرومه

                       نشستم با بـغضی که توی گـلومه

دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست

                       تو گفتی دلیلی واسه موندنت نیست

قـــرار بــود همـیشه بـمونی کنارم

                       بـا ایــنکه خــزونم تو باشی بهارم

خودت توی چشمام باهام عهد بستی

                       حالا با نبودت این عهدو شکستی

چه آسون بریدی چه ساده تو رفتی

                       چه ساده شکستم چه راحت گذشتی

                             . . .

هجوم واژه ها روی احساس خشک دقیقه ها، خسته و بی روح روی تن سرد کاغذ، خودکارم را بر میدارم، گاهی وقتها از خیسیه دفترم بهانه می گیرد، شاید اگر دلیلش را می دانست هیچوقت بی رنگ نمی نوشت، در دل سیاه شب روی دل سفید کاغذ واژه هایی که شاید فقط محکوم به سیاهی اند، دل زخمیه دفترم از تلخیه سرد واژه های بی هدفم به تنگ آمده است، و من بازهم می نویسم برای کسی که شاید هیچ وقت نخواند مرا، و هیچوقت نداند احساس مرا، خیره مانده چشمهایم به سکوت مرگبار این جدایی، خسته در آغوش سرد این تنهایی، دل من با دل شب تا ابد مانوس می ماند، پنجره رو به شب است، شب گرفتار غم تلخیه تنهاییهاست، چشمهایم ناگهان رو به سیاهی می روند، لحظه ای دورتر از این شب سرد، من جدا از غم کابوس توام، دست در دست تو تا آخر رویا می روم، ولی افسوس که باز آخر این جاده به تنهاییه من راه دارد، لحظه ای بر دل شب می گذرد، نور از پنجره بر دلهره ام می تابد، چشمهایم خسته از کابوسی دگر، آخرین قطره ی جوهر خودکارم، آخرین جمله ی این دفتر غمگینم، یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز. . .

نوشته شده درچهارشنبه 22 تیر1390 توسط مرتضی |

حسرت خیس

طرح نگاتو از، چشمات می کشم

با اینکه زجر این، دوریتو می چشم

دلتنگیامو از دست دلم بگیر

این فاصله رو از، این جاده پس بگیر

احساس من به تو، نه اتفاقی نیست

با من بمون که این، وقت جدایی نیست

غمگین و خسته ام، دلگیرو سربه زیر

بیا تا آروم شم، دست منو بگیر

میشه هنوز باهم، رو قلب سرنوشت

یه قصه ی تازه، یه عشق نو نوشت

این روزا جز غصه، چیزی نصیبم نیست

مونده فقط از تو، تنها یه حسرت خیس

نوشته شده دریکشنبه 5 تیر1390 توسط مرتضی |

مرگ و زندگی

 

یه روزی زندگیه من با دستای تو جون گرفت

                           کلبه ی کوچیک دلم وسعت آسمون گرفت

همیشه چشمای تو بود ستاره ی شبای من

                            تموم میشد توی نگات تمومه رویاهای من

اما چه زود با نگام نگاه تو غریبه شد

                             بازم نصیب قلب من تنهاییه همیشه شد

چه سرد میری و منم تو تنهایی جون میکنم

                              تو رو به زندگیتو من راهیه راه مردنم

نبند چشاتو روی من ببین قلبم پر از درده

                               بگو کی مثل من دورت مث پروانه میگرده

جلوی چشمای تو من حقیرو سرد و ساکتم

                               کاش میدونستی تا ابد همیشه چشم به راهتم

تو این کابوس تنهایی دستای سردمو بگیر

                               تعبیر رویاهای من عشقمو دست کم نگیر

...

 دلم خیلی گرفته، دوباره تنها از این جاده عبور می کنم، از تکرار واژه ها خسته ام، انگار از چشم زندگی افتاده ام، هیاهوی این تنهایی سکوت را بر قلبم می کوبد، بغضی گلویم را می فشارد، هنوز راز نگاهت مانده بر چشمهای خیسم، و انگار من مقابل جادوی چشمانت هیچم، واژه هایم مهر سکوت می خورند وقتی صدایت میزنم، نمی شنوی صدایم را، من تورا می خوانم، و تو نمی بینی مرا، همیشه سکوت کرده ای مقابل نگاه من، تو که حتی با چشماتم نمیگی باز دوست دارم، و چه سردو بی دلیل می شوند حس تمام عاشقانه های من...  و امروز چندمین روز است که تو نیستی و من میان اینهمه سردرگمی دچار سکوت می شوم، مانده ام تنها با واژه های بی جوابی که تمام سهم من هستند، در حالیکه میریزد اشک عشق من با نبض عشق تو... 

ای بهانه ی ماندن من، با من بمان، قلب مهربان تو تجسم رویای دست نیافتنی است، و این را میدانم با تو و دریای احساس قشنگت میشه تا آخر رویا هم سفر کرد و از باران برایت قطره های عشق و پاکی را جدا کرد، با اینکه میدانم روزی خواهد رسید که دور از دستهای تو ویک دنیا فاصله از دنیای تو سر به آغوش سکوت می نهم، چشمانم چه معصومانه در حسرت نگاهت خواهد ماند...

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید...

 

نوشته شده دردوشنبه 23 خرداد1390 توسط مرتضی |

منو باور کن

 

من این تنهایی رو ترجیح میدم، به هرچیزی که دنیامو بگیره

                             چه کابوسی از این بدتر که امروز، توی قلبت یکی جامو بگیره

 چه تلخه رفتنت وقتی که قلبم، هنوز حرفاش واسه گفتن زیاده

                             چه سخته اینهمه مدت که قلبت، اهمیت به احساسم نداده

  حالا رویام مث روزای قبل نیست، دیگه احساسم احساس خودم نیست

                             کجا بودم کجا دارم میرم من، نه این جاده ی رویاهای من نیست

 مهم نیست کی تورو از من جدا کرد، بزار هرکی و هرچی هست باشه

                           مهم اینه که احساست تونسته،باقلب سنگ اون همدست باشه

 نگو تقدیر ما باهم یکی نیست، بمون بامن، نرو بخاطر دلم

                            تحـــملم نکن ولی بــمون، نــرو که بی تــو کم تحـــملم

 منو برگردون اونجایی که بودم، بزار سر روی شونه هات بزارم

                             نزار سهم من از خاطره هامون، بشه حسرت اونی که ندارم

 من احساساتم رو تقدیم کردم، به اونی که منو باور نداره

                              جلـــوی اشـکامو میخوام بگیرم، اگه این بغــض لعنتی بـزاره

 چی از دنیام بجا میمونه وقتی، نگاهت با چشام حرفی نداره

                               میترسم بشکنه این بغض سنگی، میترسم آخرش طاقت نیاره

 بزارعاشق بمونم باورم کن ، من این حس نجیبو از تو دارم

                               نگـو پایان این قصه همـین بود، نـگو تـنهام بـزار با روزگارم

  دارم تو بی کسیهام گم می شم، دلم طاقت این حسو نداره

                                دلی که لایق احساس تو نیست، دلیلی واسه ی موندن نداره

 داری میری ولی انگار مهم نیست، که دوریت چی به روز من میاره

                                تو میری و برات فرقی نداره، حتی اشکی که از چشمام میباره

  حالا دیگه سردو خستم، با دلی شکسته از غم، با دل غمگین و پیرم

                                   دیـــــگه امــــیدی ندارم، جـــــــلو راهـتو بگـــــیرم

 دیگه نیستی که چشمامو ببینی، غمی که تا ابد توی نگامه

                               شاید تو اینجوری خوشحال باشی، هنوزم شادیه تو از خدامه

 به مرگم یک قدم فاصله دارم، دیگه بسه منو از ما جدا کن

                                بـخاطر تــو از خودم گذشتم، بخاطر مـنم یه بار دعـا کن

 

نوشته شده درپنجشنبه 8 اردیبهشت1390 توسط مرتضی |

یا مقلب القلوب...

سلام

بالاخره سال 89 هم تموم شد و به خاطره ها پیوست، به همین سادگی، ثانیه هایی که تحویل سال 89 رو رقم زده بودند از یک سال دیگه هم گذشتند، شاید همه چیز به همین سادگی هم نباشه و مطمئنم که نیست ولی بهرحال ثانیه ها می گذرند و در پس هر ثانیه خاطره ای می شکفد، خاطره ای از جنس دلتنگی، گاهی اوقات از جنس نفرت، چه با لذت و چه با درد باید طرحی از گذشته را با خود داشت، اما امیدوارم سالی که گذشت سال خوبی براتون بوده باشه، و خاطره هاش فقط خوبی و خوشی و لذت باشه، درسته یه سال گذشت ولی همین گذشتن مساویه با نو شدن، تازه شدن و بهار دوباره، بهرحال برای نوشدن و تازه شدن باید از یه چیزایی گذشت، و بهای این نوشدن هم گذشتن از یک ساله، امیدوارم دلاتون همیشه سبز باشه و همیشه سبز بمونه...

حالا بیایید همه باهم در این سال نو برای هم دعا کنیم

پروردگارا

ای دگرگون کننده ی دلها و دیده ها

چنان دلهایمان را از الطاف خودت سرشار گردان، که مهرت غبار مانده را از دیده برگیرد و از کرمت دلهایمان زینت بگیرد

ای پدید آورنده ی روزها و شبها

چنانکه خورشید از عزم تو نورانی است، نور ایمانت را بر دلهایمان چون روز بتابان

ای تغییر دهنده ی سالها و حالها

تغییر ده حال ما را به بهترین حالها

حالکه دوباره زمین از مهر تو نقش میگیرد، و طبیعت از لطف تو دوباره جان میگیرد، و از باران رحمتت زمین دوباره زنده میشود، قلب و حال ماراهم از لطف و مهر و رحمتت لبریز گردان و بارانی بر ما بباران تا هرچه غیر از توست از وجودمان پاک گردد

.... آمین ....

اینم هدیه ی من به مناسبت سال نو

ودر آخر هم در این سال نو براتون بهترینها رو آرزو دارم، امیدوارم سال جدید سالی  پر از موفقیت و سعادت، پراز امید و آرامش و خوشبختی براتون باشه،  انشالله در پناه خدا همیشه سالم و سلامت باشید و سال خوبی رو پیش رو داشته باشید...

 سبز باشید...

 

نوشته شده دردوشنبه 1 فروردین1390 توسط مرتضی |

پسر زمستان

  

گوشه ی اتاقم دراز کشیده ام و به عقربه های ساعت خیره شده ام، عجب سرعتی دارد، باهر حرکت عقربه ها احساس میکنم چیزی درونم شعله می کشد، نمیدانم احساس خوبی است یا نه، به خودم فکر میکنم، مدتی از بودنم گذشته است، از آن روز سرد زمستانی، که هوا برفی بود، از آن روزی که همه شاد بودن و من گیج بودم از این آمدنی که با آمدنه اشکم بود...  حالا با حرکت عقربه ها من هم بزرگترشده ام، شاید خیلی زود اتفاق افتاد، چقدر زمان گذشته است، من کجای این زمانم، هنوز هم گیجم، چه زود لحظه هایی که من دلیل وجودشان بودم حالا خاطره هایی هستند که یکی یکی از جلوی چشمانم عبور می کنند، چشمانم در حسرت و دلم دلتنگ، یاد گذشته می افتم، یاد کودکی ام که مثل باد در پیچ و خم زمان سپری شد و با همه ی شیرینی اش گذشت، مثل همیشه نگاهم را به آسمان اتاقم دوخته ام و اینبار میان دفتر لحظه هایم کودکی ام را ورق میزنم، از آن روز سرد مدتی میگذرد و گذشت زمان بر اندامم می نشیند و بزرگتر میشوم، من در دنیای کودکی ام غرق شده بودم، بدون تشویش و اضطراب، بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهم، لحظه هایم رنگ پاکی و شادی دارد، خنده هایم بی بهانه بر لبم می شکفد، خیال بافی هایم مرا تا آخر رویاهایم می برد، اتاقم قدری برای من و رویاهایم کوچک است، برای همین  پنجره ی اتاقم همیشه رو به باغ آرزوهایم باز است، شب ها ماه چراغ من است و همیشه قبل از خواب با رختخوابم  بر روی دشت ها پرواز میکنم و خستگی پرواز من را به خوابی رویایی می برد...

دستهای کوچکم پر از زیبایی است، می دوم از سر صبح بهاری تا غروب، می روم تا پشت دیوار دلم، آن طرف آسمان زیباتر است، آفتاب مهر باران می کند، کوچه های سبز رویای مرا، دست های کوچکم پر از زیبایی است، من به دستم لحظه ها را می برم، لحظه های زیبا و پاک کودکی...

و امروز یک روز سرد زمستانیه دیگر، آسمان را توده ای ابر پوشانده است و ساعتی از غروب خورشید می گذرد، تنها روی این پیاده روی ترک خورده قدم میزنم، لامپهای تیر چراغ روشنایی بیجانشان را به دل شب می دهند، بلورهای زیبای برف زیر نور چراغ می رقصند و آرام روی این سکوت مبهم شهر می نشینند، آدمهای فراری ازاین سرمای سوزناک و تکرار صدای ماشینها روی این خیابان یخ زده، باد سردی میوزد و تنم میلرزد، نگاهم به زمین است و آهسته میروم، انگار از غم نگاهم برفی روی زمین نمی ماند، میروم اما نمیدانم کجا، دستهای سردم پر از تنهایی است، دلخوشیهایم رنگ حسرت گرفته اند، پشت دیوار دلم همه چیز معمولی است، نگاهم خسته و دلم دلتنگ، بازهم همه چیزاز جلوی چشمانم عبور میکند، و من هم در حال عبور از یک روز سرد زمستانیه دیگر...

مدتی میگذرد، سرما وجودم را فرا گرفته است، چشمانم کم سو شده اند و همه چیز نامفهوم، همه جا را بهت تاریکی فرا گرفته، انگار لامپهای تیر چراغ دیگر حریف تاریکی نیستند، صدایی نمی شنوم، دیگر از صدای ماشینها هم خبری نیست، نمیدانم رویاست یا کابوس، من هستم اما خاموش، سرما، سوز، خستگی، تنهایی، دلشوره، نگاهم محو مانده در سکوت، سایه های خیالی، شب و تکرار سیاهی ، میترسم از این رویاهای مصنوعی...  لحظه ای از من میگذرد، کور سوی نوری در عمق کوچه پس کوچه های قلبم میبینم، به من نزدیک می شود، کمی امیدوار میشوم، حالا صدایی میشنوم، انگار کسی صدایم میزند، بازهم امیدوار میشوم، قطره ی اشکی که گوشه ی چشمم قندیل یخ بسته شکسته می شود، حالا صدا نزدیکتر است، به خودم می آیم، جلوی درب خانه ام، ماه ازپشت ابرهای تیره سرک میکشد، تلفنم زنگ میخورد...

نوشته شده درشنبه 7 اسفند1389 توسط مرتضی |

پشت این پنجره ها...

 

 

سایز اصلی عکس

 

پشت اين پنجره ها وقتي بارون ميباره، وقتي آهسته غروب تو خونه پا ميزاره

وقتي هرلحظه نسيم توي باغچه ها مياد،توي خاك گلدونا بذرحسرت مي كاره

 وقتي شبنم ميشينه رو غبار جاده ها ، وقتي هر خاطره اي تو رو يادم مياره

وقتي توي آينه خودمو گم ميكنم، ميدونم كه لحظه هام رنگ آبي نداره

تازه احساس ميكنم كه چشام بارونيه

پشت اين پنجره ها داره بارون ميباره

  داره بارون ميباره...

 

نوشته شده درسه شنبه 12 بهمن1389 توسط مرتضی |



♥♥♥♥ صفحه اصلي وبلاگ ♥♥♥♥

کپي برداري واستفاده از عكس ها و مطالب تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.

© Copyright 2007-2011, All Rights Reserved nabzeeshgh