X
تبلیغات
نبض عشق

نبض عشق



در آرزوی تو...

در عمق شب

روی بلندترین قله ی آرزوها ایستاده ام

تا تو ای دختر رویا

همچون ستاره ای

با دنباله ای از گیسوان زر افشانت

از مقابلم عبور کنی

تا من تورا آرزو کنم...



نوشته شده درجمعه 27 اردیبهشت1392 2:22 توسط مرتضی |

اردی جهنم

در من شکفته است گل وجودت

ای مهربان تر از من

با من از چشمان تو فاصله ای نیست

وقتی ستاره های دور ازهم، اینچنین در نگاه هم سوسو می زنند

من به تو نزدیک ترینم

افسوس نمیدانم

در تمنای دستانم به سویت

در پس این آشفتگی ها چه رازی ست  

که اینچنین دستانت را از من دریغ میکنی

پریشان و سرگردانم

مدت ها می گذرد

از آخرین باری که با چشمانت

مرا به مهمانیه باران نگاهت فراخواندی

دچار تشویش میشوم

وقتی برای صدازدنم به دنبال واژه میگردی

و حال مدت ها گذشته است

از آخرین باری که نامم را صدا زده ای

بدون اهمیت واژه ها

با من از من بگو

از شب پره های خیال، در سوسوی ستاره ی چشمانت...

سردرگمم

و نمی دانم

برای سبزینگی گلِ وجود تو در جانم، عشق بورزم یا اشک ببارم

برای لحظه ای هم که شده

پنهانی به چشمهایت خیره می مانم

براستی در انعکاس چشمانت، من چقدر دور افتاده ام...



نوشته شده درپنجشنبه 19 اردیبهشت1392 2:5 توسط مرتضی |

پایان بی آغاز

حوالیِ قلب تو چه می گذرد

که در حوالی قلب من

تا چشم کار میکند، درد خانه دارد

پشت قدم های آخرت

روی خاک نم خورده ی کوچه

ردپای سکوت به جا مانده

شاخه های لرزان بید مجنون

جایشان را با شانه های من عوض کرده اند

تو نیستی و مدتهاست که به گوش نمی رسد

در کوچه پس کوچه های تاریک

صدای جارچی که جار می زند

شهر در امن و امان است...

من جایی ندارم

در شهر قلب تو

با اینکه در تمام کوچه هایش

رد قدمهای ماست

آنجا که تویی

سنگ های ساحل هم صدف می شوند

باد می وزد، نه برای موج

برای افشاندن موهایت

که به دست باد سپرده ای...

و نمیدانی

 تپش های قلب بی قرارم

موج هایی ست که به ساحل می رسند

و زیر پای تو آرام میگیرند...

باد می وزد

برای رفتن من از یاد

در عمق فراموشی

من تلخم

تلخ تر از تلخ

شانه هایم میلرزد

وقتی کنارت نیستم

چه کسی از آسمان چشمانت ماه می چیند...

بدون حضور تو

قلبم متروکه ایست

با شمع هایی که در حسرت سوخته اند

و کوچه هایی که بغض دارند

و اقاقی هایی که مدام سراغت را از من میگیرند

و نمی دانند

میان بودن یا نبودن هایت، من گم شده ام...

میان چراغانی های شهر قلبت

برای من، تنها شمعی روشن کن

نه برای نوری که ندارد

برای زنده ماندنم

 تنها تا زمانی که می سوزد

زیاد طول نخواهد کشید...



ادامه
نوشته شده دردوشنبه 2 اردیبهشت1392 14:22 توسط مرتضی |

مژه های خیس



ادامه
نوشته شده درسه شنبه 20 فروردین1392 1:53 توسط مرتضی |

پروانه ها

با این حالو هوا هرروز ، چقد دلسردو دلگیرم

                   توو این دلتنگیا حتما ، یه شب از غصه میمیرم

دل تاریک و غمگینم ، میترسیدم که تنها شی

                   تنها دلخوش به اینم که ، شاید توو فکر من باشی

.

.

.



ادامه
نوشته شده دریکشنبه 27 اسفند1391 3:16 توسط مرتضی |

وصل تو

روی مگردان زدلم بی تو فنا خواهم شد

                 دلبر من، تو دل ببر که دلربا خواهم شد

گویی به وصال تو زمان خواهد برد

                من به پای ثانیه ها هم عصا خواهم شد

.

.

.



ادامه
نوشته شده دردوشنبه 21 اسفند1391 9:18 توسط مرتضی |

دلداده

از این پایین، به آسمان دلم که خیره می شوم، ستاره ام را میبینم، که خیره کننده می درخشد، دلم را به بلندای وجودش سراسر شور و خوشبختی می بینم، تمام وجودم را مجذوب خودش می کند، و دلم از شوق وجودش آرام و قرار ندارد، درحالیکه میدانم او از آن بالا، مرا نقطه ای کور می بیند، ومن در نگاهش تنها نقطه ای کوچک و تار هستم... ستاره ام سراسر نور و روشنی است ، اما نمی داند برای دیدنش من از تمام روشنی هایم گذشته ام، در تاریکیه شب غرق شده ام، تا زندگی ام با گرما و روشنیه وجود او سپری شود، گرچه سردو تاریکم، اما او نمیداند خود اوست که دنیای تاریکم را روشنی بخشیده است، او که کنار من است، دیگر تاریکی معنایی ندارد، خیره در چشمهای رویایی اش مرا به دست نیافتنی ترین رویاها می برد، ولمس دستانش به من حس لطیف وجود زیبایش را می بخشد، و مرا دیوانه وار به گرمای وجودش وابسته می کند....  و اما آن روز... بالاخره آنروز فرا می رسد، ستاره ام کم کم خودش را از چشمان من پشت ابرهای سیاه پنهان می کند، گویی آسمان دلم برای ستاره ی من کوچک و تنگ شده است، همان روز که ابرهای سیاه آسمان دلم را احاطه کردند، و من، همان که در نگاهش نقطه ای کوچک و تار بودم، برای همیشه از دید چشمانش محو شدم، از دید چشمانی که دید چشمان من را وابسته به خودش کرده بود...  آه... کاش در نگاه ستاره ام من همان نقطه ی کور بودم، همان نقطه ای کوچک، که با همه ی کوچکی اش در آسمان دلش ستاره اش می درخشید، اما افسوس... افسوس که او بی خبر از دلی ست که بدون روشنیه چشمان او تا ابد در تاریکی خواهد ماند، دلی که در این تاریکی می میرد، نقطه ای کوچک که محو می شود،  بدون آنکه دلی بلرزد، یا آهی از سر دلسوزی کشیده شود... آرزویم همه این بود، پایان برای دلم، درکنار دستهای تو باشد، نه از غم نداشتن دستهایت...


نوشته شده درچهارشنبه 9 اسفند1391 0:31 توسط مرتضی |

پس از گریه

 

 ستاره دانه دانه رو بیگیته

عجب امشب بساط غم جورابو

تی واسی مو دامان بوشوم

افسرده و نالان بوشوم

جنگل سیاه و سرده

می آه دیل پور درده 

:(


نوشته شده درشنبه 5 اسفند1391 2:15 توسط مرتضی |

بانوی عشق

یه آرامشی داد به من بودنت

که عاشق ترین مرد این شهر منم

یه آرامشی توی چشمات هست

  که باتو من از عشق حرف میزنم

.

.

.


ادامه
نوشته شده درپنجشنبه 26 بهمن1391 2:20 توسط مرتضی |

نبض عشق

من در این دوردست ها

 در هجوم بی رحمانه ی تنهایی ها

 در امتداد بی انتهای جاده ها

و در پس غروب دلتنگیهایم

 به رسیدن تا دوردست های قلبت

به تقسیم لحظه هایمان باهم

به قدمهایمان تا انتهای جاده های خوشبختی

وبه طلوع چشمانت به روی قلبم می اندیشم...


ادامه
نوشته شده درپنجشنبه 28 دی1391 21:58 توسط مرتضی |

خواب فرشته

 


ادامه
نوشته شده دریکشنبه 17 دی1391 23:46 توسط مرتضی |

از قلب من، تا دل تو

ابرای دلم وقتی که می بارن        وقتی که این غمها تنهام نمیزارن

حس میکنم گاهی، وقتی که غمگینم       دستام توو دستاته، کنارت میشینم

اما بازم کابوس، یا شایدم رویاس       وقتی نباشی تو، کابوسم این دنیاس

فکمیکنم بازم ، حسی بهم داری         یا وقتی که میری از عشق بیزاری

ببین چطوری دلم،توو آب و آتیشه         وقتی که تونیستی، غمگین ترین میشه

داشتن رویاتم، معنیه عشق میده       قلب من این عشقو از چشم تو دیده

تنهایی دلگیره، وقتی تورو دارم        وقتی توو این حسرت، هرلحظه می بارم

از قلب من به دلت، واسم یه راهی بزار        نگام بکن باعشق، حتی برای یه بار

 


نوشته شده درشنبه 9 دی1391 15:22 توسط مرتضی |

دختر دریا

کنارت ایستاده ام، و از هرچه نزدیکیست به تو نزدیک ترم

هرجا که باشی دریا همانجاست

 روبرویم که می ایستی، تا انتهای نگاهت فقط دریا را میبینم

و بی اختیار به بی نهایت چشمانت خیره می مانم...

بانوی دریاییه من

در جای جای نگاهت آرامش ساحلی از عشوه ی چشمانت نهفته است

 و موجهای خروشان پلک هایت روی آبی بیکران چشمانت

 رویای زیبای همه ی پاکی ها و زلالی هاست

 کنارت می نشینم و گوش به نجوای موج می سپارم

 با همان آرامشی که تن ساحل را نوازش می کند

مانند رود در دریای آغوشت جاری می شوم

 لب ساحل چشمانت می ایستم

 و صورتم را نسیم موهایت که بر دریای تنت می وزد نوازش می کند

 وجودم پر میشود از شوق

حال که مروارید نقره ای دریای چشمانت در صدف دلم جای دارد...

بانوی دریاییه من

 صدایم کن به صدای موج

 و از من نگیر رویای زلال دستانت را،  که تا رودخانه ی چشمانم جاریست...

 کنار تو چتر را کنار خواهم گذاشت، جنس دریا باران، دل دریا همه عمر بارانی ست...

. . .


ادامه
نوشته شده درچهارشنبه 29 آذر1391 17:5 توسط مرتضی |

قاب های خالی

دلتنگت که میشوم، پریشانت که میشوم، یاد چشمانت که می افتم، یعنی لحظه هایی که تنها برایم حسرت می ماند... تو نیستی و تک تک لحظه هایم نبودنت را به رخم می کشد...پر از تنهائی ام، تمام لحظه هایی که به عکسهایت خیره می مانم، یا به قاب های خالی... و پشت اشک هایم تار میبینم تمام رویاهایمان را... دست های یخ زده ام را که ها میکنم، وقتی پشت پنجره ی تنهائی هایم بدون تو به تماشای باران می ایستم، وقتی همه ی قدم هایی که بدون تو برداشته ام را می شمرم، نمیدانم چگونه باید به قلبم جواب پس بدهم، تمام لحظه هایی را که بدون تو به قلبم بدهکارم...


نوشته شده درچهارشنبه 8 آذر1391 0:48 توسط مرتضی |



♥♥♥♥ صفحه اصلي وبلاگ ♥♥♥♥

کپي برداري واستفاده از عكس ها و مطالب تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.

© Copyright 2007-2013, All Rights Reserved nabzeeshgh